سلام من مرضیه هستم، چند بار کون دادم واقعا سخت بود دوست دارم از جلو یکی کوسم رو جز بده کس بدم الانم اینجا هستم براتون چند تا داستان سکسی بزارم حال کنیم

مرد نابینا

Posted on: Січень 11, 2008

روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد :
من کور هستم لطفا کمکم کنید
روزنامه نگار خلاقی از آنجا می گذشت نگاهی به مرد نابینا انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه
داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد نابینا اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را بر گرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای مرد نابینا گذاشت و آنجا را ترک کرد عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل بازگشت و متوجه شد که کلاه مرد نابینا پر از سکه و اسکناس شده است. مرد نابینا از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد…مردنابیناهیچوقت ندانست او چه نوشته است ولی روی تابلو خوانده می شد :

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم

Advertisements
%d блогерам подобається це: