سلام من مرضیه هستم، چند بار کون دادم واقعا سخت بود دوست دارم از جلو یکی کوسم رو جز بده کس بدم الانم اینجا هستم براتون چند تا داستان سکسی بزارم حال کنیم

مردی با پالتوی مشکی!

Posted on: Січень 1, 1970

دخترک چمدان بدست سمت ایستگاه قطار شروع به راه رفتن کرد، باران تندی می بارید، و دخترک بی اعتنا به باران قدمهایش را محکم بر زمین می کوبید، اصلا اجازه نداد اشکهایش از چشمهایش حتی برای یک قطره هم که شده سرازیر شود!

احساس کرد همچون تکه یخی تنها مانده در این شهر و باید برود، رسید به ایستگاه و چمدانش را گذاشت کنارش و منتظر قطار شد، حدود نیم ساعت باید منتظر می ماند، نه رفت داخل ایستگاه همانجا زیر باران  منتظر قطار ماند…

مردی خیلی دورتر از آن با پالتوی مشکی و کلاهی که برسر داشت ایستاده بود، دخترک نیم نگاهی کرد و بی خیال از مرد غرق در افکار خودش شد و رفت جایی که سالهای دور زمانی با مردی آشنا شده بود، در همین ایستگاه قطار مردی با با پالتوی مشکی و کلاهی بر سر، ولی یادش آمد زمانی که برای اولین بار چشمهایشان در هم گره خورد هیچکدام نتوانستند نگاهشان را از هم بردارند این نگاه تا زمانی که هر دو به مقصد برسند ادامه داشت و دختر برای اولین بار دلش خواست کاری بکند که در تمام عمرش نکرده بود، دلش خواست کاری بکند متفاوت در زندگیش شاید هم دلش میخواست مردی را در آغوش بگیرد که شاید هیچوقت سهم او نبوده است…

باران تندتر شد مرد با پالتو مشکی نزدیک او شد و چتری را به او تعارف کرد دخترک کمی مکث کرد و ماند که چه کند، جدالی سختی با خودش داشت گفت مردی دیگر، شاید این آدم بتواند از عشقی که مرا بسیار رنج میدهد و دردناک است جداکند، شاید بتوانم انتقام بگیرم، شاید برایم یک دوست باشد و هزار تا فکر دیگر در سر دخترک می چرخید و می چرخید…

اما دخترک سرش را انداخت پایین و در زیر باران به راهش ادامه داد، رفت بسوی ایستگاه بعدی شاید قطار در آنجا توقف داشته باشد…

 

پ ن 1 : آدم توانایی زیادی دارد، مثلا میتواند رقصی را شروع کند و آنقدر برقصد و خسته نشود، و اصلا این رقص پایانی نداشته باشد، می تواند روزها ادامه داشته باشد و همانطور برقصد فقط برای اینکه لذت می برد، آدمها گاهی فقط برای اینکه لذت می برند کاری را می کند و روز دیگر برای اینکه لذت نمی برند کاری را انجام نمیدهد ولی گاهی یادش می روند در این لذت بردن تنها نیست و فراموش می کند کسی دیگر هم هست…

پ ن 2 : دلم می خواست فکر کنم که عاشق شده ام، عاشق کسی که او را نمی شناسم، کسی که در طرحهای آینده من جایی نداشت در طول این ماهها تسلط بر نفس و رد کردن عشق، خیلی کوشش کردم، ولی نتیجه معکوس گرفتم. خود را به کسی سپردم که نگاه معکوس بمن داشت.(کتاب 11 دقیقه پائولوکوئیلو)

Залишити відповідь

Заповніть поля нижче або авторизуйтесь клікнувши по іконці

Лого WordPress.com

Ви коментуєте, використовуючи свій обліковий запис WordPress.com. Log Out / Змінити )

Twitter picture

Ви коментуєте, використовуючи свій обліковий запис Twitter. Log Out / Змінити )

Facebook photo

Ви коментуєте, використовуючи свій обліковий запис Facebook. Log Out / Змінити )

Google+ photo

Ви коментуєте, використовуючи свій обліковий запис Google+. Log Out / Змінити )

З’єднання з %s

%d блогерам подобається це: