سلام من مرضیه هستم، چند بار کون دادم واقعا سخت بود دوست دارم از جلو یکی کوسم رو جز بده کس بدم الانم اینجا هستم براتون چند تا داستان سکسی بزارم حال کنیم

Archive for the ‘داستان’ Category

سلام
من حسینم و الآن 18 سالمه و سوم ریاضیم…
من در یک شهرستان کوچک زندگی می کنم (حالا بمونه کجا!) قبل از هرچیز بگم که این داستان قسمت سکسیش خیلی زیاد نیست و سعی کردم عین حقیقت باشه و حتی یک جمله بهش اضافه نکنم:
من تازه رفته بودم کلاس اول راهنمایی! تو اون دوران هنوز فیلم سوپر ندیده بودم چه برسه فکر کس کردن به سرم بزنه و هنوز به بلوغ نرسیده بودم و من بودم یه کیر کوچیک.
من اون موقع ها با چندتا از همکلاسی هام با هم ور میرفتیم و یه جورایی حال می کردیم. خوب بگذریم بریم سر داستان اصلی…
بنده یه دختر عمه دارم به نام راضیه که اون زمون که من کلاس اول راهنمایی بودم اون سوم راهنمایی بود.
و اما در مورد راضیه: راضیه دختری بود سفید، یه کم تپل مپل و انصافا خوشکل. او خیلی دختر حشرییه (اینو اون زمونا نمی دونستم بعدا فهمیدم) ما دو تا از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و روابطمون خیلی خوب بود و مثل دو تا دوست واقعی بودیم برای هم.
من اصلا به بدنش فکر نمی کردم اون زمون چون هنوز زیاد از این چیزا حالیم نبود، یه روز خونواده ی ما و خونواده ی راضیه با هم خونه مادربزرگ برای شام دعوت بودبم. طبق معمول من با راضیه تو اتاق صحبت می کردیم که بهم گفت حوصلم داره سر میره.
منم بهش گفتم منم همین طور چی کار کنیم؟
گفت: من میگم بیا یه بازی بکنیم.
گفتم چه بازی؟
گفت نمی دونم، دکتربازی خوبه؟!
گفتم آخه این بازی واسه بچه هاس یکی ببینه زشته.
بالاخره با اصرار او قبول کردم .
رفتیم تو یه اتاق خالی که یه تخت هم داشتو بهم گفت: من دکترم تو هم مثلا بیماری. منم قبول کردم. منو خوابوند و بهم گفت: خوب حسین آقا چتونه؟
منم گفت: یه خورده دلم درد می کنه.. لباسمو بالا زد و یه خورده شکممو مالید. دیدم داره کم کم دستش پایین میره و دستاش یه خورده داره می لرزه….. آروم دستشو گذاشت روی کیرم من چشامو بستم و کیرم آروم آروم راس کرد. البته یادمه خیلی کوچیک بود، یه خورده اونو از رو شلوار مالوند و منم حسابی حال کردم. خواست که شلوارمو از پام بیرون بیاره که یهو از بیرون صدا زدن: بچه ها بیاین شما بخورین. راضیه بهم گفت: خوب برای امروز بسه ادامشو فردا….
اون شب تموم شد و دو روز بعد اونا اومدن خونه ی ما. او سریع اومد تو اتاق من و در رو بست و بدون مقدمه کیرمو گرفت، و منو پرت کرد رو تخت و شلوارمو خواست بکشه پایین که من جلوشو گرفتم و گفتم می ترسم بیرون بفهمن… ولی اون با زور شلوارمو پایین کشید و یه ده دقیقه ای با کنجکاوی بسیار با اون بازی می کرد . حالا که یادم میاد می بینم اصلا من کنجکاو نبودم ببینم کس چیه و چه شکلیه؟؟؟!!!
چند هفته گذشت و روابطمون به این شکل تبدیل شد و هر چند روز که هم رو می دیدیم سریع با کیر من ور می رفت ولی او اصلا لخت نمی شد! یه روز بهم زنگ زد که حسین به بهونه درس کردن کامپیوتر بیا خونه ما… منم چند تا سی دی ور داشتم و راه افتادم. خونه ی اونا با خونه ما زیاد فاصله نداشتن. وارد خونه که فهمیدم که تنهاس و دیگه تا ته ماجرا رو خوندم. سریع منو برد تو اتاقش شروع کرد به لخت کردن من. این بار کامل من لخت شده بودم و احساس خجالت می کردم و او هم که این موضوع رو متوجه شد لباس خودش رو بیرون آورد. واااااای چی می دیدم دو تا پستون خوش فرم و سفیییید آویزون. با دیدن اونا یه حسی توم جریان پیدا کرد و نا خودآگاه شروع کردم به خوردن اونا. این بار خلاف همیشه او اول با کیرم بازی نکرد بلکه من پدر پستوناشو در آوردم ولی چون اصلا این کارو بلد نبودم زود خسته شد و دیگه نذاش ادامه دم.
بهم گفت: می خوای ببینی من به جای کیر چی دارم؟
گفتم: خوب معلومه کس داری؟
ولی کس چیه فقط از زبون دوستام اسمشو شنیده بودم. نه عکسی نه فیلمی و نه هیچ چی… این شد که خودم شلوارشو پایین کشیدم و همچنین شرتشو. کسش خیلی پشمالو بود و من کسشو خوب نمی دیدم.
من حدود یه دقیقه با کنجکاوی تمام به کسش زل زدا بودم که او دستمو گرفت و به کسش مالید احساس خوبی داشتم. اون روز کلی با هم ور رفتیم، پستوناشو می خوردم کسشو می مالوندم لب می گرفتیم و اونم حسابی با کیرم ور می رفت….
این ماجرا تا چند ماه ادامه داشت، جوری که با هم قرار گذاشتیم بعد از مدرسه (که مدرسه هر دومون نزدیک خونه مادربزرگ بود) بریم به خونه مادربزرگمون. و اونجا حالی به حولی…….
این قضیه دیگه برام عادی شده بودم. اون دوران هیچ کدوم از دوستام کسو از نزدیک ندیده بود و من از همه جلوتر بودم.
بعد از گذشت چند ماه نمی دونم چی شد که یهو به یه چشم به هم زدن دیدم سال دوم دبیرستان هستم.
بله، من الان دوم دبیرستان بودم و از چند سال پیش که با راضیه سکس داشتم تا الان اصلا سکس نداشتم و اصلا بهش حتی فکر هم نمی کردم. دیگه دوران بلوغم بود و احساس می کردم خیلی شهوتیم و در کل حالم خیلی بد بود و هفته ای چند مرتبه جلق می زدم و از این کار خیلی خوشم میومد.
خیلی به کس احتیاج داشتم ولی همون طور که گفتم من در یک شهرستان کوچیک زندگی می کنم و تو این خراب شده هیچ غلطی نمیشه کرد. (البته یه خورده بی عرضگی خودمه). یه مرتبه یاد دوران بچگیم(اول راهنمایی) افتادم و دختر عمم راضیه. او الآن تهران درس می خوند (دانشکده) رفتم تو فکر باورم نمی شد که من قبلا باهاش سکس داشتم.
فکر می کردم شاید خواب بوده ….ولی نه… اصلا چی شد یه مرتبه همه چی تموم شد…اصلا یادم نمیومد….. دیگه تمام فکرم راضیه بود… منی که یه شاگرد ممتاز بودم و درسم عالی بود با افت شدید تحصیلی مواجه شدم (معدل اول دبیرستان:19:80 و معدل دوم: 18:12). همش فکر می کردم چه جوری به یادش بیارم و بهش بفهمونم که من الان بهش نیاز دارم…
کاری از دستم بر نمیومد. او تهران بود و من اینجا ….. با جلق زدن خودمو ساکت کردم تا تابستون که قرار شد با خانواده برم تهران، از خوشبختی من قرار شد که راضیه هم که چند تا از وسایلشو تهران جا گذاشته بود با ما بیاد و زود برگرده…. خیلی خوشحال شدم. به خودم گفتم اگه قراره کاری بکنم این بهترین موقعیته.
بالاخره روز موعود فرا رسید. من و راضیه عقب نشستیم و بابا و مامان هم جلو.
سعی می کردم خودمو بهش بچسبونم و تو خواب سرمو روی پاهاش می ذاشتم و ….
رسیدیم تهران رفتیم خونه یکی از فامیلامون. راضیه هم دوران دانشجویی شبا اونجا تلپ بود. شب اول که نتونستم کاری بکنم. رفتار راضیه با من جوری بود که اصلا انگار هیچ چی بین ما نگذشته و این کارو برای من سخت تر می کرد. بالاخره شب دوم فرا رسید….. من جامو یه متری راضیه انداختم. و سعی کردم خوابم نبره یه ساعتی گذشت و کاملا به بدن راضیه خیره شده بودم. چه هیکلی داشت. اصلا قابل مقایسه با سوم راهنماییش نبود. خیلی حالم بد بود دلو زدم به دریا و بالشتمو چسبوندم به بالشت او و خیلی آروم لبمو گذاشتم رو پیشونیش. خیلی آروم جوری که بیدار نشه. قلبم با چنان سرعتی می زد که می ترسیدم راضیه از صداش بیدار بشه. یه خورده شجاع تر شدم و دستمو آروم گذاشتم روی پستونش دکمه بالای پیرهنشو باز کردم یه سوتین مشکی دیدم داشتم می مردم. دیگه نمی فهمیدم که دارم چی کار می کنم. دستی که آروم رو پستونش بود رو یه خورده محکم تر فشار دادم که یهو از خواب پرید و با جیغ خیلی بلندی که کشید بابام بیدار شد و پرید تو اتاق. من که شهوت از سرم پریده بود و حسابی خودمو خیس کرده بودم گفتم: هیچ چی راضیه خر و پف می کرد خواستم بیدارش کنم که ترسید و جیغ زد. بالاخره بابام رفت و راضیه بلند شد و رفت تو یه اتاق دیگه….. اعصابم شدیدا خورد بود. به خودم گفت اصلا بی خیال همون جلق خودمون رو بزنیم بهتره، کی کس می خواد! گرفتم خوابیدم. ولی خوابم نمی برد بعد از چند ساعت به زور خواب رفتم. صبح با صدای راضیه: لنگه ظهره نمی خوای پاشی. از خواب بیدار شدم. روم نمی شد تو صورت راضیه نگاه کنم. موقع نهار سر میز راضیه روبه روی من نشسته بود و هی بهم لبخند می زد و می گفت دیشب چی کار می کردی؟ باهام چی کار داشتی؟ و…..
داشت جلوی همه آبرومو می برد. منم چرت و پرت جوابشو دادم و سریع غذامو تموم کردم و رفتم بیرون تو خیابون با بچه ها…
بعد از ظهر اومدم خونه دیدم راضیه تنهاس و داره وسایلشو جم و جور می کنه. بهش گفتم: بقیه کجان؟ تو داری چی کار می کنی؟
گفت: همه رفتن بیمارستان ملاقات یکی از فامیلا و منم چون باید صبح زود برم خونه موندم تا کارامو تموم کنم. با شنیدن این که قرار بود فردا بره خیلی ناراحت شدم و به زمین و زمان فحش می دادم.
رفتم پیشش نشستم و بهش گفتم: راضیه می خوام یه چیزی بگم، ناراحت نمی شی؟
گفت:نه هر چی می خوای بگو…..
– آخه روم نمیشه
– مگه چی میخوای بگی
– چی حدس می زنی؟
– با دوس دخترت حرفت شده؟
– دوس دخترم کجا بود بابا
زد زیر خنده و گفت: خاک بر اون سر بی عرضت کنن. حالا چی می خوای بگو، اگه روت نمیشه بنویس
– فکر خوبیه
یه کاغذ برداشتم و خواستو داشتم براش می نوشتم که ملت ریختن تو خونه (بابا و مامان و عمو و…..)
خیلی حالم کیری شد.
راضیه اومد کاغذ رو ازم بگیره. ولی من بهش گفتم: نه من پشیمون شدم.
ولی با زور ازم گرفت و رفت که بخونه…
با خودم گفتم الآن آبرومو می بره. (آخه بعضی وقتا که به کلش می زنه هر کاری ممکنه بکنه)
عمو و بابا و بقیه رفتن دوباره بیرون.
حالا تو خونه من بودم و راضیه و مامانم .
مامانم رفت پای تلفن که بابا مامانش صحبت کنه (هر وقت بخواد باهاش صحبت کنه حداقل 45 دقیقه طول میشکه). منم داشتم با بی حوصلگی کانالو عوض می کردم. راضیه اومد تو پذیراییی و یه نگاه بهم کرد و بلند خندید و خواست یه چیزی بگه ولی نتونست از بس داش می خندید. بعد از چند دقیقه اومد نزدیک من و گفت تو اتاق منتظرم و رفت تو اتاق…
خشکم زده بود به اندازه ای خوشجال بودم که حد و اندازه نداشت. بعد از چند دقیقه بلند شدم و رفتم تو اتاق. خیالم از بابت مامانم راحت بود……
به خودم می گفتم: تا 5 دقیقه دیگه داری کس راضیه رو لییس می زنی. دیگه مثل 5 سال پیش نبود. من الآن کلی فیلم سوپر دیده بودم و کلی داستان و خاطره خونده بودم.
رفتم تو اتاق دیدم راضیه رو صندلی نشسته و یه صندلی هم رو به روش گذاشته. ازم خواست بشینم
منم نشستم روبه روش. دستشو گذاشت رو شونم و بهم گفت: ببین حسین من مثل خواهر بزرگ تر تو می مونم، اگه باحات راحتم واسه اینه که من و تو با هم بزرگ شدیم و تو رو برادر خودم می دونم. من نامتو پاره می کنم و به کسی هم نمی گم. و فرض می کنیم که اصلا اتفاقی نیفتاده…..
من فکر کردم داره مثل همیشه مزه میندازه و منو دس میندازه. واسه همین صورت بردم تا نزدیک تا ازش لب بگیرم که محکم یه سیلی بهم زد. خیلی محکم…. اشک تو چشمام جمع شد……… بهم گفت: احترام خودتو نگه دار عوضی…….. همه چی دور سرم می چرخید. راضیه پاشد و رفت بیرون…….
دو ساعت تمام اونجا نشستم و خشکم زده بود و تو فکر بودم.
چرا همچین کاری رو کزد؟؟
از اون روز تا الآن من باهاش قهرم و روابطمون به صورت خیلی محسوسی تیره شده.
همه فامیل هم متوجه شدن.
بلی دوستان این بود خاطره من و دختر عمه نامردم
بعد از اون ماجرا من کلی در موردش تحقیق کردم و فهمیدم که او تهران حسابی خلاف شده و چندتا دوس پسرم داره و حتی بعضی شبا اونجا می خوابه….
آخه چرا باید دختری که به این همه آدم حال میده به من که اولین خاطره سکسیمون باهم بوده نده؟؟؟
نظر شما چیه؟
فرستنده: حسین


زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

1. دوست دارم كه وقتي مردم جسدم رو اتيش بزنن دوست ندارم برم زيره خاك

2.دوست دارم يك شب تا صبح زيره نور ماه کنار دريا بشينم و به اسمون پر ستاره نگاه کنم

3. دوست دارم يک سگه بزرگ داشته باشم تا هميشه همه جا با خودم ببرمش

4. دوست دارم يک کتاب خونه داشته باشم بزرگه بزرگ فقط هم توش کتاب هاي رمانه عاشقانه داشته باشم…

5. دوست دارم خونه ي توي باغ بزرگ باشه اونوقت كتاب خونم رو ببرم تو اون باغ و سگم رو هم براي حفاظت ببرم اونجا

6.دوست دارم توي باغم يك باغچه ي خيلي بزرگ داشته باشم تا بتونم توش گلاي ياس و اطلسي بكارم توي باغم رو هم پر كنم از درختاي سرو و ميوه

6. دوست دارم توي باغم يك حوض بزرگ داشته باشم با يك فواره رنگي وسطش با كلي ماهي قرمز

7.اونوقت دسته اوني رو كه دوسش دارم بگيرم و ببرم توي اون باغ و تا اخر عمر اونجا باهاش زندگي كنم

8. دوست دارم همه ي ادما به تمامه ارزوهاشون برسن

حالا نوبته فانتزي هاس…

1. دوست دارم به مصر سفر كنم و خرابه هاي قصره كارتاژ رو از نزديك ببينم اهرام ثلاثه رو ببينم

2. دوست داشتم يک ساعته زمان داشتم که باهاش زمان رو متوفق ميکردم دوست دارم توي 80 روز دور دنيا رو سفر كنم

3. دوست دارم يك گنجه افسانه اي داشته باشم كه هيچ وقت تموم نشه اون وقت با اون تمامه كودكهاي يتيم و بي سرپرست رو تا اخره عمرم سرپرستي كنم

4. دوست داشتم جاي شرلوك هلمز بودم

5. دوست داشتم توي فيلمه پدرخوانده نقشه مري خواهره ال پاچينو رو داشتم

6. دوست داشتم كه شركته ماكروسافت زيره دسته من بود

7.دوست داشتم يك شب برم اسمون و كلي ستاره بچينم اونوقت اونا رو بزارم تو يك سبد روش ربان بزنم و با كلي عشق بدمشون به اوني كه دوسش دارم

8.دوست دارم خدا رو ببينم و ازش بپرسم چرا؟

9. دوست دارم اوني كه قراره دوسش داشته باشم از پشته ابرا با يك اسبه سفيده و يك شمشير طلايي بياد

10.دوست دارم يك جفت بال داشته باشم تا به هر جا كه ميخوام برم دوست داشتم جاي داوينچي بودم

11. دوست دارم اوني كه قراره دوسش داشته باشم هر چه زودتر بياد اخه داره دير ميشه…

Теґи:

آفتاب تازه زده بود. هنوز آسمون کامل روشن نشده بود، که چند تا ابر

پشت سرهم سوراخ شدن. يه چيزي خورد زمين، سنگي نبود ، آخه

صداش تپ بود………………….

آفتاب که کمي بالا اومد و مردم مثل لاک پشت سرشون رو از توي

لاکشون بيرون آوردن ،توي زمين ولُ شدن ، يه غريبه رو ديدن از سر

فضولي دورش جمع شدن . صداي پچ پچ بلند شد….

- اين چيه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- حيوونه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- آدم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- پرنده ست ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

-عروسک ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- …

موهاش طلايي بود . بالاش سفيد مثل کبوترا ، از شرم وحيا سرشِِ پايين

بود ، زخمي ، خوني ، مجروح بود …………..

کسي جرات نداشت بهش نزديک بشه . داشت گريه مي کرد ،که يکي اومد

جلو دستش رو دراز کرد ، بهش گفت : تو هم سقوط کردي ؟ !!…….

” لاله ، مي توني يک راز رو نگه داري ؟ “

” معلومه “

” به خون قسم مي خوري ؟ “

” ببين ندا … “

” آهان دکتر، بادم رفته بود. از وقتي که خانم دكتر شدي ، ديگه راه و رسم زندگيت خيلي بهتر از ما شده.”

لاله آهي کشيد و دستش را دراز کرد. وقتي تيغ چاقوي دوستش سرخ شد. ناله اي کرد و چهره درهم کشيد.

” خب رازت چيه ؟ “

خون بين انگشت شست هردو جريان يافت.

” لاله . . . مي دوني، من ايدز گرفته ام رفيق”

وقتي چند لحظه پيش از شروع پرده اول، ستاره نمايش افتاد و مرد، کارگردان گفت:

(( نمايش بايد اجرا شود.))

امشب به جاي بازيگر کارآموز، ستاره نمايش بايد نقش نعش را بازي کند.

بازيگر کارآموز به سرعت تغيير لباس داد. اجراي او عالي بود.

ستاره آخرين نقشش را بي نقص بازي کرد.

بازيگر کارآموز موقع تعظيم در برابر طوفاني از کف زدن هاي پرشور، سرنگي را که در جيب داشت، لمس کرد

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت : (( مواظب باش عزيزم، اسلحه پر است.))

زن که به پشتي تخت تکيه داده بود گفت: (( اين را براي زنت گرفته اي ؟ ))

(( نه، خيلي خطرناک است، مي خواهم يک حرفه اي استخدام کنم ))

(( من چطورم ؟ ))

مرد پوزخندي زد: (( بامزه است، اما کدام احمقي براي آدم کشتن يک زن استخدام مي کند؟ ))

زن لبهايش را مرطوب کرد، لوله اسلحه را به سمت مرد گرفت.

(( زن تو ))

ديروز شيطان را ديدم.در حوالي ميدان،بساطش را پهن کرده بود؛

فريب مي فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هياهو مي کردند و هول مي زدند و بيشتر

مي خواستند .توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاه طلبي و قدرت

هر کس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد .بعضي ها تکه اي از قلبشان را مي دادند

و بعضي پاره اي از روحشان را. بعضي ها ايمانشان را مي دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد. حالم را بهم مي زد، دلم مي خواست همه ي

نفرتم را توي صورتش تف کنم .انگار ذهنم را خواند،موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي

ندارم،فقط گوشه اي بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا مي کنم، نه قيل وقال مي کنم و نه کسي

را مجبور مي کنم چيزي از من بخرد،مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع شده اند

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديکتر آورد و گفت :البته تو با اينها فرق مي کني. تو

زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان آدم را نجات مي دهد. اينها ساده اند و گرسنه.

از شيطان بدم مي آمد،حرفهايش اما شيرين بود.گذاشتم که حرف بزند و ساعتها کنار بساطش

نشستم.تا اينکه چشمم به جعبه ي عبادت افتاد که لابه لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم

شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يکبار هم شده کسي چيزي از

شيطان بدزدد.بگذار يکبار هم او فريب بخورد.به خانه آمدم و در جعبه ي کوچک عبادت را باز

کردم.توي آن اما جز غرور چيزي نبود.جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق

ريخت.فريب خورده بودم دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود.فهميدم که آن را کنار بساط شيطان

جا گذاشته ام تمام راه را دويدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. مي خواستم

يقه ي نامردش را بگيرم،عبادت دروغي اش را توي سرش بکوبم وقلبم را پس بگيرم.

به ميدان رسيدم.شيطان اما نبود آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم،از ته دل اشکهايم که

تمام شد،بلند شدم بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم، که صدايي شنيدم….صداي قلبم راپس

همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم

واسه سه دقيقه تو دلت را بده ما رو تا من نشون بدم ايران و رابطه ها رو

اينا حرفاي ديروز و امروزه بر پا ايران شده اسير يک ويروسه مرگبار

ديگه احتياجي به حرفاي سياسي نداريم ديگه به دشمناي خارجي نيازي نداريم

يک جنگه روانيه حالا داخله ايرانه همه افتاديم به جونه هم عاقل و ديوانه

با تني خسته کوفته خشکيده ميري تا با مشکلاته زندگي کشتي بگيري

وقتي ميبينيم همو يک مشت يارو ياور وقتي رفتي مي بنديم به فحشه خواهر و مادر

نگاه ما به همديگه شده مثله قاتل توجه نميکنيم ديگه به حسه باطن

ديگه دور و بر ما پر از حذبه باده هست باهات اگه داشته باشي استفاده

چه دخترا که تا ميشنون اسمه تاجر ميگن اين بهترين کس برا ازدواجه

عشق چيه بابا اين حرفا رو ولش عشق رو ديدي برسون سلامه ما رو بهش

چه پدرا که به زيره هزينه رفتن بچه ها فکر ميکنن پدرا وزيره نفتن

هر کس اسمه خودشو بغل کرده اينا بيشرفت نيس به خدا عقب گرده

ديگه ريخته تو دله من هرچي درده دليلش به هفت سال بيش برميگرده

روزاي گريه و اشک و عذاداري من تو فکره اينکه واسه مهمون غذا داريم؟

به يکي گفتم تو بيا بينه مردا يک باش مهم نيس که بابام ازت هفت تا چک داشت

نصفه پولو بده با ما منصف باش يک خورده، گفت طلبکار بابات بوده حالا که مرده

اينا خاطراتي بوده که تو دفترم مينويسم قلم کلماتو مياره و مينويسم

اينا باعث ميشه گلوم پر از بغضي شه که ببنده به دهنم راهه اکسيژن

شايد بينه ايران و خاطرم رابطه ندي منظورم اينه از اينجا دارم خاطره ي بدي

ولي اينجا سرزمينه وطنمه ايران تنها دليله وجوده بدنمه

ديگه ترسه برخورده رفتارو روابطه ما داره کثيف تر ميشه از هواي تهران

بعضي ميگن که ايران يک قفسه بايد از اينجا بري تا بکشي يک نفسه راحت

ميگن اينا تو وجوده ما رفته ارثي ولي اين بر ميگرده به پوله نفت و بنزين

که باعثه از نبودنه امنيت مالي اين باعث ميشه ما بکنيم پشته هم ديگه رو خالي

ولي بيا جلو خودتو بساز ميتوني چرا واسه پول همديگرو قصاص ميکنيم……


Follow

Get every new post delivered to your Inbox.